امروزه هر چه بیشتر به دنبال خوشبختی و شادی گام برمی داریم، از آن دورتر می شویم. آنچه انسان امروز در روزگار ماشینی از دست داده، تنها رویاها و برنامه هایش نیست؛ خوشبختی و شادی نیز از دست رفته است. هرچه انسان امروزی بیشتر از طبیعت فاصله گرفت، تنهاتر شد. هرچه بیشتر بدون تقویت مهارت های ارتباطی وارد جامعه و روابط عاطفی شد، غمگین تر شد. هرچه بیشتر به دنبال هدف های متفاوت رفت، از آن دورتر شد.
به همین دلیل است که روانشناسان و روانپزشکان، اختلال افسردگی را سرماخوردگی روانی می نامند؛ یعنی رایج ترین اختلال در چنین جامعه ای، افسردگی است که ناشی از دوری انسان از طبیعت، روابط نامطلوب و اهدافی است که یا دست یافتنی نیستند و یا با دستیابی به آن ها احساس لذت و همچنین احساس موفقیت نخواهیم داشت.
وقتی به زندگی این روزهایمان نگاه می کنیم، خود را در حالی می یابیم که زمان و انرژی بسیاری را برای رسیدن به اهداف و خواسته هایمان سپری می کنیم و بازهم به آن نمی رسیم.
بیش از ۸ ساعت در روز برای کسب درآمد تلاش می کنیم، بیشترمان به شغل هایی مشغول شده ایم که با روحیات و علایقمان فاصله زیادی دارد؛ هرروز صبح زود باخستگی برطرف نشده روز قبل، بی انگیزه و ناراضی از خواب برمی خیزیم و خودمان را به محل کاری می رسانیم که اگر یک روز پول کافی داشتیم هرگز قدم در آن محل نمی گذاشتیم.
بیش از ۲ ساعت از روز را صرف رفت و آمد به محل کار می کنیم؛ با افراد زیادی تعامل می کنیم و در نهایت در پایان روز، خسته و بی انرژی به خانه ای برمی گردیم که روزی قرار بود محل آسایش و امنیت ما باشد، اما نه تنها نشد، بلکه غرغرها و شکایت های همسر که مدام دم از نارضایتی و خستگی و روزمرگی می زند، خود دردی بر دلمان شده!
در این میان اگر خیلی خوش شانس باشیم و اتفاق غیرمترقبه ای پیش نیامده باشد، روز تعطیل آخر هفته را همراه با همسر و فرزندان، برای ارضای نیاز تفریحمان سری به پارک نزدیک منزل، سینما و در بهترین حالت رستورانی می زنیم … و هرزمان که وقتی برای اندیشیدن پیدا می کنیم به یاد قسط وام و حقوق آخرماه و شهریه مدرسه و اجاره خانه عزاداری می کنیم!
این زندگی و این گذران زمان، مسلما آن چیزی نبود که روزگار نوجوانی و جوانی مان در رویای آن گذشت. کجا رفت ذوق و شوق زندگی؟ شادمانی و سرزندگی کودکی؟ رویاهای بلند پروازانه نوجوانی؟ برنامه ریزی های جوانی؟
رنج بشر امروز که به شکل افسردگی، اضطراب، وسواس، زخم معده، سردردهای میگرنی، دردهای عصبی و… خود را نشان می دهد، رنج دور شدن از اصالت وجود است. رنج فراموش کردن و دوری از طبیعتی که در آن رشد یافته بودیم. رنج جدا شدن از خود واقعی و جستجوی خوشبختی در بیرون از خود. رنج تلاش برای کنترل جهان بیرون از خود. رنج بیش از اندازه جدی گرفتن دنیایی که می گذرد، غافل از آنکه همین یک بار فرصت زندگی داریم!
برای دستیابی به شادمانی و شادکامی همه ما تا به حال راه های متفاوتی را آزموده ایم: تغییر محل کار، تغییر رشته تحصیلی، تغییر اتومبیل، تغییر اهداف، خارج شدن از رابطه ای که از آن راضی نبودیم و وارد شدن به روابط جدید، تغییر شهر و کشور و محل زندگی و … اما هر کجا رفتیم آسمان همین رنگ بود … .
پی بردن به این نکته شاید به ما کمک کند تا گمشده این روزهایمان را پیداکنیم: خوشبختی و شادکامی یک هدف نیست که با تغییر شهر و کشور، محل زندگی، رشته تحصیلی، شغل، اهداف کوتاه مدت و بلندمدت و تغییر رابطه مان، به آن برسیم.
شادکامی یک احساس درونی است که از درون هرفرد ریشه گرفته و برای هرشخص کاملا منحصر بفرد است. به این معنی که خوشبختی و شادی، شاید برای یک فرد داشتن یک خانواده باشد، برای دیگری مبلغ هنگفتی پول، برای یکی داشتن جایگاه و موقعیت برجسته اجتماعی، برای دیگری برخورداری از سلامتی، برای یکی داشتن فرزندان خوب، برای دیگری داشتن اتومبیل مدل بالا، برای یکی داشتن درآمد عالی، برای دیگری رسیدن به درجه علمی بالا و… .
معنای خوشبختی برای هرفرد کاملا منحصر به فرد است؛ اما آنچه میان همه افراد مشترک است آن است که احساس شادکامی، رضایت از زندگی و دستییابی به خوشبختی، از درون برمی خیزد و یک انتخاب است که باید آن را انتخاب کنیم!
هر فرد برای دستیابی به احساس درونی خوشبختی و شادی، باید انتخاب کند و انتخاب هایش را به مرحله عمل برساند؛ چرا که هیچ فردی صرف آرزو کردن به چیزی نمی رسد.
به بیانی دیگر، برای رسیدن به شهر خوشبختی و شادی، ابتدا باید از شهر آرزوها، خواسته ها، داشته ها و ای کاش ها بگذریم، و به شهر زندگی کردن و توانمندی هایمان برسیم.
آنچه به ما در رسیدن به سرمنزل مقصود – یعنی احساس خوشبختی و شادی و شادکامی – یاری می کند، آرزوی خوشبختی نیست؛ بلکه یگانه راه دستیابی به احساس خوشبختی، این است که ابتدا افکار و عادات خود را به سمت افکار و عادات مثبت تغییر داده و سپس با شناسایی توانمندی ها و عملی کردن آن ها، خود را به شهر خوشبختی برسانیم.
اگر امروز زندگی شما آنطور که همیشه دلتان می خواسته نیست، نه از بخت خود گلایه کنید، نه از شانس و اقبالتان، و نه از شهر و کشور و خانواده ای که در آن متولد شده اید!. زندگی شما آن چیزی که می خواستید نیست؛ تنها به این دلیل که افکار و اعمالتان در راستای آن نبوده است!
انتخاب خوشبختی
خوشبخت نیستید چون هنوز انتخاب نکرده اید خوشبخت باشید! چون تمام این سال ها منتظر بوده اید به پول، درآمد، همسر، فرزند، اتومبیل و… برسید آنگاه نسبت به زندگی تان ابراز رضایت کنید.
نکته این است که هیچ گاه مادیات نمی تواند برای ما خوشبختی به ارمغان بیاورد. مادیات ممکن است زندگی شما را راحت تر و آسایش شما را بیشتر کند؛ اما نه آرامشی برایتان به دنبال دارد و نه به شما احساس شادمانی و خوشبختی می دهد. اگر غیر از این فکر می کنید به این بیاندیشید چرا ثروتمندان با وجود داشتن پول، سرمایه و ثروت کافی برای کار، گردش، تفریح و …، بازهم غم، اندوه، احساس تنهایی، بدبختی، نارضایتی، بیماری و کمبود را تجربه می کنند؟
از طرف دیگر، آدم های اطراف شما نیز نمی توانند شما را خوشبخت کنند که بخواهید عمرتان را صرف رسیدن به آن ها کنید. حتما در اطرافیانتان کسانی را سراغ دارید که با وجود داشتن خانواده و فرزندان باز هم از زندگی شان رضایت ندارند و به دنبال کشف خوشبختی در جای دیگر و حتی در روابط دیگر می گردند.
امر مسلم این است که پول و مادیات، دیگران و روابط، قدرت و موقعیت اجتماعی، عشق و خانواده و فرزندان، جایگاه علمی و … قرار نیست ما را خوشبخت کنند. تمام این موارد می توانند ابزاری برای رسیدن به موفقیت، رضایت از زندگی، خوشبختی و شادی باشند؛ اما خوشبختی باید از درون یعنی از افکار، ذهنیت، خواسته ها و باورهای ما جوانه بزند.
فقط و فقط خودمان هستیم که می توانیم خود را خوشبخت کنیم؛ همه این مسیر از انتخاب خوشبختی آغاز می شود و به شناخت خود و توانمندی هایمان و اجرایی کردن توانایی هایمان ختم می شود.
پس اگر احساس خوشبختی و شادی نمی کنید، پیش از آنکه فرصت از دست برود، انتخاب هایتان را بررسی کنید!